تبليغاتX
شبهای تنهایی

شبهای تنهایی

 

نرو

که آسمان با رفتنت خواهد گرفت

که رنگ شب با رفتنت خواهد پرید

که نور روز با رفتنت تاریک می شود

که دیگر دریا بدون تو موج نمی زند

که درختان بدون تو نمی شکفند

که بدون تو خورشید روی خود نمایی ندارد

که چراغ مهتاب بی صفای رویت خاموش می شود

که بی تو آسمان شب آن لکه های نورانی را بر صورت نخواهد داشت

که زمین بی تو خون خود به بیرون می پاشد

که بدون تو رود خانه نای رفتن ندارد

که نارون دیگر سایه ای ندارد

که هوا بی تو رنگ بی رنگی ندارد

که بلبلان صحرا بی وجودت روزه ی سکوت بر لب دارند

که گلبوته های امید در صحرای نا امیدی نخواهد رویید

که شبنم سحر گاهی بی تو حال تر کردن تن نرم و لطیف برگ را ندارد

که بدون تو جیر جیرک ها نخواهند خواهند

که چشمه ها با رفتنت آنقدر گریستند که دیگر آبی در چشم ندارند

 تا در فراغت زمین چشمشان را ترک کنند

که همای سعادت دیگر بر دوش هیچ کس نخواهد نشست

که طبیعت بی تو سر ناسازگاری با انسان دارد

که بشریت بی وجودت در دامی سخت ترسناک گرفتار است

که خون بی وجودت سرخ نخواهد بود

که بی وجودت دل فرهاد یاد شیرین می کند

که آسمان در نبودنت آبی ،

جنگل در نبودنت سبز،

 زمین در نبودنت پاک،

آتش در نبودنت داغ،

آبشار در نبودنت زیبا

و سحر در نبودنت شاداب

نخواهد بود

1194123905.jpg

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387 13:56 توسط دخترتنها |


 

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

 

+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387 18:49 توسط دخترتنها |


روزها میآن و میرن...

تو سرت رو با چیزی، بازیچه ای سرگرم میکنی تا خورشید غروب کنه...

 و بعد در بطالت به انتظار طلوع دوباره اش میشینی....

 و این چرخه ایست که هر روز و هر روز تکرارش می کنی...

بی نقطه پایانی

یا چیزی که مردمان امیدش می خوانند...........

به خود می گویی:

روزگار غریبی است، نازنین...

و در تکرارت گم میشوی

در آرزوی فردایی دیگر

+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387 3:8 توسط دخترتنها |


در شبان غم تنهایی خویش


عابد چشم سخنگوی توام


من در این تاریکی


من در این تیره شب جانفرسا


زائر ظلمت گیسوی توام


گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من


گیسوان تو شب بی پایان


جنگل عطرآلود


شکن گیسوی تو


موج دریای خیال


کاش با زورق اندیشه شبی


از شط گیسوی مواج تو من


بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم


کاش بر این شط مواج سیاه


همه ی عمر سفر می کردم


من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور


گیسوان تو در اندیشه ی من


گرم رقصی موزون


کاشکی پنجه ی من


در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست


چشم من چشمه ی زاینده ی اشک


گونه ام بستر رود


کاشکی همچو حبابی بر آب


در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود


شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر


ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر


ابر خاکستری بی باران دلگیر است


و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت

افسوس سخت دلگیرتر است


شوق بازآمدن سوی توام هست


اما


تلخی سرد کدورت در تو


پای پوینده ی راهم بسته


ابر خاکستری بی باران


راه بر مرغ نگاهم بسته


وای ، باران باران ؛


شیشه ی پنجره را باران شست


از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


آسمان سربی رنگ


من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


می پرد مرغ نگاهم تا دور


وای ، باران باران ؛


پر مرغان نگاهم را شست


خواب رؤیای فراموشیهاست


خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست


من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم


و ندایی که به من می گوید :


گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است


دل من در دل شب


خواب پروانه شدن می بیند


مهر صبحدمان داس به دست


خرمن خواب مرا می چیند


آسمانها آبی


پر مرغان صداقت آبی ست


دیده در اینه ی صبح تو را می بیند


از گریبان تو صبح صادق


می گشاید پر و بال


تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی


تو چنان شبنم پاک سحری ؟


نه


از آن پاکتری


تو بهاری ؟


نه


بهاران از توست از تو می گیرد وام


هر بهار اینهمه زیبایی را


هوس باغ و بهارانم نیست


ای بهین باغ و بهارانم تو


سبزی چشم تو دریای خیال


پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز


مزرع سبز تمنایم را


ای تو چشمانت سبز


در من این سبزی هذیان از توست


زندگی از تو و مرگم از توست


سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را

ویرانه کنان می کاود


من به چشمان خیال انگیزت معتادم و دراین راه تباه عاقبت

هستی خود را دادم


آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا


در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟


مرغ آبی اینجاست


در خود آن گمشده را دریابم


در سحرگاه سر از بالش خواب بردار


کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن


باز کن پنجره را تو اگر بازکنی پنجره را


من نشان خواهم داد به تو زیبایی را


بگذر از زیور و آراستگی


من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد


که در آن شکوت پیراستگی


چه صفایی دارد


آری از سادگیش


چون تراویدن مهتاب به شب


مهر از آن می بارد


باز کن پنجره را


من تو را خواهم برد


به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش


که در آن مجلس جشن صحبتی نیست


صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس


کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسکهایش

می رقصد


کودک خواهر من امپراتوری پر وسعت خود را

هر روزشوکتی می بخشد


کودک خواهر من نام تو را می داند نام تو را می خواند


گل قاصد ایا با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟


باز کن پنجره را


من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات


آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز


بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز


باز کن پنجره را


صبح دمید


چه شبی بود و چه فرخنده شبی


آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید


کودک قلب من این قصه ی شاد


از لبان تو شنید :


زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست


می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی


می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت


می توان از میان فاصله ها را برداشت


دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست


قصه ی شیرینی ست


کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد


قصه ی نغز تو از غصه تهی ست


باز هم قصه بگو تا به آرامش دل


سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم


گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند


رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت

سوکواران تو اند


در دلم آرزوی آمدنت می میرد


رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟


چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد


چه شبی بود و چه روزی افسوس


با شبان رازی بود


روزها شوری داشت


ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هی ،

هی می پراندیم در آغوش فضا


ما قناریها را از درون قفس سرد رها می کردیم


آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را


من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست


من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست


من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی


سبزه یخ می زند از سردی دی


من چه می دانستم دل هر کس دل نیست


قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند


از دلم رست گیاهی سرسبز سر برآورد درختی شد

نیرو بگرفت


برگ بر گردون سود


این گیاه سرسبز این بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود


و چه رویاهایی که تباه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها


که به آسانی یک رشته گسست


چه امیدی ، چه امید ؟


چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید


دل من می سوزد که قناریها را پر بستند


و کبوترها را آه کبوترها را


و چه امید عظیمی به عبث انجامید


در میان من و تو فاصله هاست


گاه می اندیشم


می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش داری

             ...

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 0:30 توسط دخترتنها |


زندگی نبرد بی فرجام لحظه هاست

  که هدف جنگیدن

  خون دادن و به خون غلتیدن است

   هدف پیروز شدن نیست

   که حریفی در ای میانه نیست

  زندگی نبردی بی پایان میان من و دل من است

  که هنوز مشخص نیست

  هدف کیست من یا دل من

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 13:8 توسط دخترتنها |


وقتی خوب فکر می کنم می بینم از کوچیکی عاشق پرواز بودم .

یادم نمیاد کی و چه وقت این آرزو تو دلم افتاد.

شاید از زمانی که دستهایم را شناختم و دیدم بال ندارم ونمی توانم پرواز کنم .

برای همین شروع کردم به نوشتن وبعضی مواقع هم با کشیدن تصاویر کج وکوله

ذهنم پرواز می کردم .

من مثل همه آدم ها نبودم .

شاید هم اونها مثل من نبودند .

یه جورایی بال و پر در آورده بودم و می توانستم

 تو آسمون چرخی بزنم ولی دلم هوای پروازرا داشت هوای پریدن واوج گرفتن ،

چرخ زدنهای کوچیک دلم را راضی نمیکرد .

برای همین همه دست به یکی کردند تا مانع پریدنم شوند.

آسمون بزرگه ،باز و شاهین فراوان،تا بخواهی بپری تو چنگال عقاب افتادی .

بال وپر تازه جوانه زده ام را چیدند وشروع کردند

به ساختن یک لانه وهمه اهل محل را خبر کردند و با تشریفات خاصی به لانه بردنم .

همینکه چشم باز کردم دیدم پر پروازم را شکستند.

عقاب پرید و رفت و دیگه رفت و من هنوز پر پرواز ندارم انگار پاهامو بستند

+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 17:48 توسط دخترتنها |


تو میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 18:19 توسط دخترتنها |


 

  مهم نيست که خسته ام...
                                                    مهم اينه که باد، بارون، آسمون مال منه


  مهم نيست که غمگينم...
                                                    مهم اينه که الان پر از تجربه ام


  مهم نيست که يدونه غصه دارم...
                                                    مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن


  مهم نيست دلم شکسته...
                                                    مهم اينه که خدا درون دلهاي شکسته ست


  مهم نیست که شکست خوردم...
                                                    مهم اینه که حالا آماده ی موفقیت

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387 12:8 توسط دخترتنها |


 

من سکوت را دوست دارم به خاطر اُبهت بی پایانش....

فریاد را می­پرستم به خاطر انتقام گم­گشته در عصیانش.........

فردا را دوست دارم به خاطر غلبه­اش بر فلک کَجمَدار .......

پائیز را می­پرستم به خاطر عدم احتیاج ! عدم اعتنایش به بهار ....

آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش !

که شب ناپدید می­شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را از او نور می­گیرد....

زندگی : ایده­ال من است و من آن را تقدیس­ می­کنم !

به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می­کنند اما هرگز نمی­میرد !

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 15:28 توسط دخترتنها |


 

حالا که رفته ای

دل دلیل می آورد و

عشق گریه می کند.

با این همه

جای خالی ات پر نمی شود.

نه با خیال و  نه با خاطره.

حالا که رفته ای

این روزها دلتنگم

دلتنگم که رفته اند.

آن روزها

حالا که رفته ای

باور می کنم

گل ها همه آفتابگردانند

اما همین امروز

آفتاب

چشم در چشم من 

فقط سراغ تو را می گرفت

حالا که رفته ای

برای این پنجره فرقی نمی کند

باران ببارد

یا

باران نبارد  

حالاکه رفته ای    

باران پایین می آید

از پلکان ابر

و فرو می ریزد در جویبارهایی

که به جانب پاییز می روند

                            

                                                                              

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387 14:54 توسط دخترتنها |


X

گاه منو کوچک می‌بینی

و گاه بزرگُ

نه کوچک هستم

و نه بزرگُ

این تو هستی

که گاه دور میشوی و گاه نزدیک











Home

Archive

yahoo

Juno



نوشته های پیشین

87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/06/01 - 86/06/31
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31




پیوندها

جانا تو قلب مایی..بهروز..
ما سه نفر
سکوت
راه پر خون
نرگس
عاشق ترین آدم دنیا
تنهاترین تنها
pardis
پویا
شهاب
اشک....شب *ساحل
سعید
حامد
تک ستاره تنها....محمد mjn
ساراااااا
سعید
تاریکی محض.....هیچکس
junoقالب های


    تعداد بازديدها:


Design by: juno-Elysian
POWERED BY

RSS



بهترین و جدیدترین کدها ی موزیک و جاوا در وبساز