|
نرو که آسمان با رفتنت خواهد گرفت که رنگ شب با رفتنت خواهد پرید که نور روز با رفتنت تاریک می شود که دیگر دریا بدون تو موج نمی زند که درختان بدون تو نمی شکفند که بدون تو خورشید روی خود نمایی ندارد که چراغ مهتاب بی صفای رویت خاموش می شود که بی تو آسمان شب آن لکه های نورانی را بر صورت نخواهد داشت که زمین بی تو خون خود به بیرون می پاشد که بدون تو رود خانه نای رفتن ندارد که نارون دیگر سایه ای ندارد که هوا بی تو رنگ بی رنگی ندارد که بلبلان صحرا بی وجودت روزه ی سکوت بر لب دارند که گلبوته های امید در صحرای نا امیدی نخواهد رویید که شبنم سحر گاهی بی تو حال تر کردن تن نرم و لطیف برگ را ندارد که بدون تو جیر جیرک ها نخواهند خواهند که چشمه ها با رفتنت آنقدر گریستند که دیگر آبی در چشم ندارند تا در فراغت زمین چشمشان را ترک کنند که همای سعادت دیگر بر دوش هیچ کس نخواهد نشست که طبیعت بی تو سر ناسازگاری با انسان دارد که بشریت بی وجودت در دامی سخت ترسناک گرفتار است که خون بی وجودت سرخ نخواهد بود که بی وجودت دل فرهاد یاد شیرین می کند که آسمان در نبودنت آبی ، جنگل در نبودنت سبز، زمین در نبودنت پاک، آتش در نبودنت داغ، آبشار در نبودنت زیبا و سحر در نبودنت شاداب نخواهد بود + نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387 13:56 توسط دخترتنها |
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست شعر زلال جوشش احساس های من از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست من در فضای خلوت تو خيمه می زنم طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا + نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387 18:49 توسط دخترتنها |
روزها میآن و میرن... تو سرت رو با چیزی، بازیچه ای سرگرم میکنی تا خورشید غروب کنه... و بعد در بطالت به انتظار طلوع دوباره اش میشینی.... و این چرخه ایست که هر روز و هر روز تکرارش می کنی... بی نقطه پایانی یا چیزی که مردمان امیدش می خوانند........... به خود می گویی: روزگار غریبی است، نازنین... و در تکرارت گم میشوی در آرزوی فردایی دیگر + نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387 3:8 توسط دخترتنها |
در شبان غم تنهایی خویش
افسوس سخت دلگیرتر است
ویرانه کنان می کاود هستی خود را دادم
می رقصد هر روزشوکتی می بخشد
سوکواران تو اند
هی می پراندیم در آغوش فضا
چارفصلش همه آراستگی ست
نیرو بگرفت
![]() + نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 0:30 توسط دخترتنها |
زندگی نبرد بی فرجام لحظه هاست
که هدف جنگیدن خون دادن و به خون غلتیدن است هدف پیروز شدن نیست که حریفی در ای میانه نیست زندگی نبردی بی پایان میان من و دل من است که هنوز مشخص نیست هدف کیست من یا دل من + نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 13:8 توسط دخترتنها |
وقتی خوب فکر می کنم می بینم از کوچیکی عاشق پرواز بودم . یادم نمیاد کی و چه وقت این آرزو تو دلم افتاد. شاید از زمانی که دستهایم را شناختم و دیدم بال ندارم ونمی توانم پرواز کنم . برای همین شروع کردم به نوشتن وبعضی مواقع هم با کشیدن تصاویر کج وکوله ذهنم پرواز می کردم . من مثل همه آدم ها نبودم . شاید هم اونها مثل من نبودند . یه جورایی بال و پر در آورده بودم و می توانستم تو آسمون چرخی بزنم ولی دلم هوای پروازرا داشت هوای پریدن واوج گرفتن ، چرخ زدنهای کوچیک دلم را راضی نمیکرد . برای همین همه دست به یکی کردند تا مانع پریدنم شوند. آسمون بزرگه ،باز و شاهین فراوان،تا بخواهی بپری تو چنگال عقاب افتادی . بال وپر تازه جوانه زده ام را چیدند وشروع کردند به ساختن یک لانه وهمه اهل محل را خبر کردند و با تشریفات خاصی به لانه بردنم . همینکه چشم باز کردم دیدم پر پروازم را شکستند. عقاب پرید و رفت و دیگه رفت و من هنوز پر پرواز ندارم انگار پاهامو بستند + نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 17:48 توسط دخترتنها |
تو میروی و انگار آسمان میداند + نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 18:19 توسط دخترتنها |
مهم نيست که خسته ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387 12:8 توسط دخترتنها |
من سکوت را دوست دارم به خاطر اُبهت بی پایانش.... فریاد را میپرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش......... فردا را دوست دارم به خاطر غلبهاش بر فلک کَجمَدار ....... پائیز را میپرستم به خاطر عدم احتیاج ! عدم اعتنایش به بهار .... آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش ! که شب ناپدید میشود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را از او نور میگیرد.... زندگی : ایدهال من است و من آن را تقدیس میکنم ! به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش میکنند اما هرگز نمیمیرد ! + نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 15:28 توسط دخترتنها |
حالا که رفته ای دل دلیل می آورد و عشق گریه می کند. با این همه جای خالی ات پر نمی شود. نه با خیال و نه با خاطره. حالا که رفته ای این روزها دلتنگم دلتنگم که رفته اند. آن روزها حالا که رفته ای باور می کنم گل ها همه آفتابگردانند اما همین امروز آفتاب چشم در چشم من فقط سراغ تو را می گرفت حالا که رفته ای برای این پنجره فرقی نمی کند باران ببارد یا باران نبارد حالاکه رفته ای باران پایین می آید از پلکان ابر و فرو می ریزد در جویبارهایی که به جانب پاییز می روند + نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387 14:54 توسط دخترتنها |
|
| ||||||